سالها انتظار

اینجا می نویسم برای همدردی، و گاهی که تنها می شوم و دلگیر به اینجا پناه می آورم ....

سالها انتظار

اینجا می نویسم برای همدردی، و گاهی که تنها می شوم و دلگیر به اینجا پناه می آورم ....

سالها انتظار

سه شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۰، ۱۲:۰۰ ب.ظ


غباری روزهای فرداهایمان را فرا می گیرد و ما فقط و فقط شب های دیشبمان یادمان هست. 

سکوتی لبریز از خشم بغض در گلویمان می ترکد و خشک وخالی در گوشه ای از حیاط کوچک پدربزگمان همراه با چشمانی تر که از مادربزرگمان به ارث برده ایم از دیوار سکوت اویزان می شویم. 

اری سکوت خانه ی پدربزرگ شاید تنها کس و چیزمان باشد که با ان به ارامش می رسیم و خیلی هامان همان را هم نداریم. 

کشتی طوفان زده ی ما در دریا جایی برای لنگر انداختن ندارد و به ناچار در باتلاق سکوتمان فرو می رود. 

پرنده ی خیال ما دیگر در اسمان رویاهایش جایی برای پرواز ندارد و افسوس همین را هم نمی داند. 

ای غروب رویاهای من و ای طلوع فردایم من تنهایم انقدر تنها که حتی پرندگان دیروزم به یادم به پررواز در نمی ایند.و سکوتی در پشت پرده ی تنهاییم ازارم می دهد. 

ارام باش بایست و تماشایم کن چون چشم هایم تماشایی است و خیالم خندیدنی است. 

دیدارم اقبال فرزندان تنهایی است و باری دیگر خدا نگهدارهای همیشگی در انتظارم. 

می دانم که دیگر سکوتم بی فایده است و خشمم شاید نادانی  

ولی شاید هنوز می توانم در انتظار باشم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۱/۲۵
پرنده مهاجر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">