سالها انتظار
غباری روزهای فرداهایمان را فرا می گیرد و ما فقط و فقط شب های دیشبمان یادمان هست.
سکوتی لبریز از خشم بغض در گلویمان می ترکد و خشک وخالی در گوشه ای از حیاط کوچک پدربزگمان همراه با چشمانی تر که از مادربزرگمان به ارث برده ایم از دیوار سکوت اویزان می شویم.
اری سکوت خانه ی پدربزرگ شاید تنها کس و چیزمان باشد که با ان به ارامش می رسیم و خیلی هامان همان را هم نداریم.
کشتی طوفان زده ی ما در دریا جایی برای لنگر انداختن ندارد و به ناچار در باتلاق سکوتمان فرو می رود.
پرنده ی خیال ما دیگر در اسمان رویاهایش جایی برای پرواز ندارد و افسوس همین را هم نمی داند.
ای غروب رویاهای من و ای طلوع فردایم من تنهایم انقدر تنها که حتی پرندگان دیروزم به یادم به پررواز در نمی ایند.و سکوتی در پشت پرده ی تنهاییم ازارم می دهد.
ارام باش بایست و تماشایم کن چون چشم هایم تماشایی است و خیالم خندیدنی است.
دیدارم اقبال فرزندان تنهایی است و باری دیگر خدا نگهدارهای همیشگی در انتظارم.
می دانم که دیگر سکوتم بی فایده است و خشمم شاید نادانی
ولی شاید هنوز می توانم در انتظار باشم.